شش سال گذشت
و من هنوز در پی توام
لحظه ها هم به شتاب از پي هم ميگذرند ودر اين وادي طوفان زده ي ياس و اميد منمو رخوت يك رد سياه در دل يك گذر بي پايان به كجا مي نگرم ؟؟؟ به چه مي انديشم ؟؟؟ كه در آن چشمانم! و در آن حلقه لرزان نگاه و هيچ زيبا كده اي از گل ها جاي نگرفته ز شوق و در آن مردمك سرد و خموش نيست بازتابي كه حكايت كند از پهنه آب گامهايم به كجا مي لغزند اين چنين رعد آسا پاي جا پاي كدام افسانه مي دهم با ترديد پس چرا نيست ز رد صنمي هيچ نشان من در آغوش كدامين حرب زده اي جا دارم ؟؟؟ كه در آن كو تهي عمر سحريش انتظار شفق و نور نيامد بر سر من به اعماق كدامين دريا دل بستم ؟؟؟ حلقه جذب كدامين كوكب مي فشارد حلقم ؟؟؟ كه براي نفس شكاكم معبر حنجره ام بسته نشد ؟؟؟ وچه خونين رودي جان به قلبم داده كه در آن نيست ز سرخي گل سرخ اثر و چو بيرون ريزد به سياهي شب بي ماه است در شب روياها در كدامين صحرا ؟؟؟ راه پيمودم ؟؟؟ كه در آن همچنان در راهم همچنان سر در گم لحظه اي بايد صبر چه زيباست چه ژرف كه در آن لحظه ي زيباي سكوت چشم را بگشايم و به اطراف نگاهي دوزم شايد اندر دل اين تاريكي شب چراغي باشد كه به دستم گيرم يا عصايي يابم در كنار گذري تا شود همدم پاها ي ترك خورده ز بيراهي راه پس از آن صبر لطيف راه رفتن "چه زيباست...

لحظه ها در گذرند
| Design By : Night Skin |

